تبليغاتX
کاریز تنهایی
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387
  سه شنبه بعد از يه روز سخت درسي داشتم با مترو به سمت خونه برمي گشتم . دلم سكوت مي خواست ،مي خواستم مترو خلوت خلوت باشه ، ديگه هيچ كدوم از فروشنده ها نباشن، هيچ بچه ي شيطوني تو واگني كه من هستم مدام داد و فرياد نكنه. از خدا فقط يه چيزي خواستم، يه واگن ساكت.مي دونستم خواستم خيلي مسخرست و غير ممكن تو اين شباي عيد.اما باور كن هيچي تو اون لحظه برام با ارزش تر از آرامش نبود.دقيقا يادم نيست اما فكركنم 3 تا مترو اومد و رفت اما دريغ از اين كه يكيشون جواب خواسته ي من ،يا حداقل چيزي شبيه اون باشه.

در هركدومش كه باز مي شد يا صداي جيغ بچه ميومد يا صداي فروشنده ها .

چاره اي نبود، داشت دير مي شد و پاهام خسته بود.مجبور شدم با متروي بعد برم.از قضا تو واگن من هم بچه ي شيطون بود هم فروشنده ي قدر. ترجيح دادم تو اين كشور كه چيزي به عنوان حريم خصوصي براي هيچ كس مطرح نيست به شيطوني هاي پسر بچه نگاه كنم كه مدام از مامانش سوال مي كرد.

مامان!پول كي اختراع كرد؟

صداي فروشنده هم مثل يه موسيقي، ضميمه ي تكرار اين سوال مي شد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:55  توسط باران  | 

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
ذهنم را خوب نمی توانم سر و سامان دهم، گاهی اعصابت انقدر به هم می ریزد که خود را ضعیف تر از آن می بینی که بتوانی افسار را خود در دست بگیری و برانی.

چیزی که اعصابم را اینطور به هم ریخته ساده نیست، یا شاید هم ساده است و من نمی توانم ساده ببینمش.

اما نه!

چیزی که از کودکی شبیه یک دنباله با تو است نمی تواند ساده باشد، می تواند؟

نه نمی تواند.

این حس، این احساس ، مطلقا چیز ساده ای نیست.

ساده نیست اگر همواره با حسرت زیسته باشی و حسرت را ببینی که با تو قد کشیده و بزرگ شده.ساده است؟

نه ساده نیست، خودم می دانم.

حسرت!

حالم را می فهمی؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:42  توسط باران  |