تبليغاتX
کاریز تنهایی
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

 

روزهای این رمضان هم خیلی زود به نیمه رسید، باز هم غافلم، یا شاید دست بالا کمی از غفلتم کم شده باشد، اما یقین دارم که هنوز بیدار بیدار نیستم.روزهای خوب چقدر زود دارند به آخر می رسند.

پی نوشت: با خودم می گویم : غافل اگر نبودی می فهمیدی که همه ی روزها خوبند، تو بلد نیستی خوب باشی گناه روزها چیست؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:29  توسط باران  | 

جمعه بیست و دوم شهریور 1387
گفت: دست هایتان را بالا بگیرید وگرنه ...

همه منتظر بودند.

گفت: وگرنه... وگرنه خودم دست هایم را بالا می گیرم!

کسی حرکتی نکرد.

پس دست هایش را بالا برد، زانو زد و به خاک خیره شد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:4  توسط باران  | 

شنبه شانزدهم شهریور 1387
دیروز بالای قله
آنقدر آسمان و هوا بود
که سهم سال های قفس را نیز
می شد از آن زلال بخواهم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:19  توسط باران  | 

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

خدایا شکرت!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:43  توسط باران  | 

دوشنبه یازدهم شهریور 1387
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

 

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاهداری و آئین سروری داند

 

 تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

 

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گدا صفتی کیمیاگری داند

 

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

 

هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

 

پی نوشت: متاسفانه به اطراف که کمی بیشتر خیره می شوم بیشتر می ترسم، عقل ها این روزها دارند بیشتر به چشم ها گرایش پیدا می کنند.

همان بهتر که دقیق نشویم، و هم چنان چشممان را بر روی خیلی از چیز ها ببندیم.

یاد حرف مادر بزرگ افتادم که می گفت بعضی از زشتی ها رو نباید بهش پرداخت مثل یه مخلوط بد بو اند که هر چه زیر و رویش کنی بوی گندش بیشتر بلند می شود...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:22  توسط باران  | 

یکشنبه سوم شهریور 1387

خوشحالم از اینکه زنم؟ناراحتم از اینکه مرد نیستم؟ نمی دانم.هیچ وقت این طوری به ماجرا فکر نکرده ام.همیشه فکر کرده ام خب همینی که هست و حالا ببینم با همینی که هستم، چه گلی می توانم به سر خودم و بقیه بزنم یا چه خاکی به سر خودم بریزم، چون خاک را درست نیست آدم به سر بقیه بریزد.گاهی اتفاق هایی افتاده که خوشحال شده ام که زنم و گاهی اتفاق هایی افتاده که خوشحال نشده ام که زنم.

 وقتی می گویند زن ها پیچیده اند، وقتی می گویند" از زنان بد پرهیز کنید و از خوب هایشان هم خود را واپایید."وقتی زنی را می بینم که دارد به بچه اش شیر می دهد، وقتی نامه های چخوف را به زنش الگا می خوانم ، وقتی 10 شب می خواهم سوار متروی صادقیه شوم و واگن های عادی لب به لب آدم است، خوشحالم که زنم.

 وقتی راننده ها با هم دعوا می کنند و فحش می دهند، وقتی مادر ها می گویند شیرم را حلالت نمی کنم اگر فلان کار را بکنی یا بهمان کار را نکنی، وقتی سایه ی چشم اکلیلی آبی سیر می بینم، وقتی پذیرش هتل می گوید به خانم تنها اتاق نمی دهیم، وقتی مجبور می شوم توی تاکسی خودم را توی یک وجب جا گره بزنم و آخرش طرف شعورش نمی رسد و باید سر اینکه تاکسی خانه عمه اش نیست باهاش دهن به دهن شوی، وقتی می روم لباس یا کفش یا هر خرت و پرت دیگر بخرم و باید به سوالات بشر دوستانه ی فروشنده جواب سر بالا بدهم، وقتی به جای اینکه حرف بزنم و دلیل بیاورم گریه می کنم، وقتی داستان های عشقی آبکی می خوانم ، وقتی رانندگی بعضی از زنها می رود روی اعصاب آدم، وقتی مجبورم بابت چیزهایی توضیح بدهم که مردها دقیقا بابت همان ها مختارند توضیحی به احدی ندهند، خوشحال نیستم که زنم.اصلا شاید بد نبود اگر انتخاب های دیگری هم وجود نداشت. انتخاب که بی معنی است،احتمال های دیگری. یک چیزی که نه این باشد و نه آن، یا هم این باشد و هم آن.

 

به امید آن روز که همه چیز گل وبلبل شود و همه زنها از اینکه زن هستند خوشحال باشند و مردها به اینکه مردند"بیشتر" از آن چیزی که الان افتخار می کنند افتخار کنند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:46  توسط باران  |