تبليغاتX
کاریز تنهایی
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
"خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان ، اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر گمان تو کار گشا...

خداوند همه کس را همه چیز می شود، به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دلها، به شرط طهارت روح و به شرط پرهیز از معامله با شیطان"

به نقل از کتاب مردی در تبعید ابدی(نادر ابراهیمی)

 

پی نوشت:

عجیب است وقتی به این درک می رسی که خدا به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر آرزوی تو گسترده، می فهمی این همان چیزی است که خیلی از ما فراموش کرده ایم. خدا را همان طور که نیاز داریم می خواهیم، همان لحظه که محتاجیم.به قدر درک و فهم مان توجهی نمی کنیم و هر وقت و سر هر داستانی که به بن بست می رسیم، خدایی می خواهیم که بیاید گره از کار ما باز کند.

رسیدن به این آگاهی که خدایی داریم لا مکان و بی زمان کمی دشوار است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:45  توسط باران  | 

شنبه نوزدهم مرداد 1387

"چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند و چه کم اند کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند."

این جمله ی شریعتی را که امروز بار دیگر خواندیم، چه بسیار خوشنود گشتیم، حرفی را که انگار نمی توانستیم به سادگی بر زبان آوریم به این زیبایی و اختصار یافتیم.

کنارشان که می نشینی انگار با مته به جان این مغز بی زبانت می افتند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:35  توسط باران  | 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
 

گاهی سکوت بهترین راه .وقتی داری می بینی مرز ها چه ساده دارن می شکنن. باید بری رفتن بهترین راه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:52  توسط باران  | 

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387

 

دیشب مادرم دعایش را بدرقه شان کرد و پدرم مثل همیشه جمله ی "هرچه مصلحت باشد" را. من قرآن را آوردم و خواهرم آب وسبزی را ریخت.

دست تکان دادن دیشب چقدر با دفعه ی پیش فرق می کرد.هر قدر دورتر می شدند توان پاهایم برای ایستادن و توان دست هایم برای وداع کمتر می شد.

دیشب انگار واقعا بوی رفتن می آمد.

فقط گفتم: "خداحافظ"

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:6  توسط باران  | 

چهارشنبه نهم مرداد 1387

اکنون سعی بر آن داریم که فقط بنویسیم، از چه و از کجا اصلا مهم نیست!

حرف ها می آیند و جلوی چشمانمان رژه می روند، اما قدرت آنکه همچون یک فرمانده ی مقتدر فرمان بدهیم نداریم.درد عجیبی است. نمی دانیم این حرفها ناگفتنی اند یا ما  صلاحیت بیانشان را نداریم.همه چیز به نظرمان تکراری است.

درد بی دردی است شاید...(درد بی دردی علاجش آتش است)

 

پی نوشت: به پیشنهاد مرتضی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:38  توسط باران  | 

سه شنبه هشتم مرداد 1387
حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد

ورنه حرف می زدم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:53  توسط باران  | 

چهارشنبه دوم مرداد 1387

 

 

بارها به خودم گفته بودم، یک روز که حالم خوب است باید سری به کبابی اسماعیل بزنم.

امروز آن روز بود.من شب را خوب خوابیده بودم و حالم خوب بود.

برای همین شال و کلاه کردم تا سری به آنجا بزنم.

اسماعیل یک قوچ را ذبح می کرد، چشمان معصوم قوچ به اسماعیل بود و اسماعیل نگاهش به آسمان، و از شرم سرخ شده بود.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:13  توسط باران  |