تبليغاتX
کاریز تنهایی
یکشنبه سی ام تیر 1387

 

حقیقتا که زمان چه زود می گذرد، کافیست یک نظر به گذشته بیندازیم.

یادمان می آید آن روزگار یکی دو هفته مانده بود به تابستان چه افکاری که در مخیله مان نمی پروراندیم و چه برنامه هایی که برای آن سه ماه نمی ریختیم.فکر دوچرخه سواری  باآن دوچرخه ی زرد رنگ که از دایی گرام به اخوی و از اخوی به ما رسیده بود از یکی دو هفته مانده به تابستان در مخیله مان وول می خورد.حقا که دوچرخه ی خوبی بود دوچرخه ی بی زبان با آن همه دیوانه بازی های ما یک بار هم پایش به دوچرخه سازی آن مرد اعظم السیبیل که با دوچرخه های تمام بچه های محل قرارداد داشت باز نشد.خدا می داند چند بار با دوچرخه ی کذا کوچه ی درازمان را رفتیم و برگشتیم.

پسر بچه های کوچه مان را  نیزخوب به خاطر داریم که چگونه حرکات آتروباتیک را که هیچ وقت معلوم نشد از قوانین کدام یوگای مادر مرده ای  پیروی می کنند را بجای حرکات تایید شده از سازمان جهانی ورزش به خورد مان دادندو چگونه برای هم رجز خوانی می کردند.

عجب روزگاری را گذراندیم و غافل بودیم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:35  توسط باران  | 

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

 

 

هی مترسک!

کلاه را بردار، ما کلاغان دگر عقاب شدیم.

ما از آن سودن و نیاسودن، سنگ زیرین آسیاب شدیم.

گوش کن!

ما خروش و خشم تو را همچنان کوه بازتاب شدیم.

اینک این تو که چهره می پوشی، اینک این ما که بی نقاب شدیم.

ما که ای زندگی به خاموشی، هر سوال تو را جواب شدیم.

دیگر از جان ما چه می خواهی؟

ما که با مرگ بی حساب شدیم...

 

 

مترسک باغ پدربزرگ یادت هست؟

همان مترسکی که مادر بزرگ لباس های قدیمی عمو را به تنش کرده بود.

یادت هست هر بار که به باغ می رفتیم چقدر با دیدنش می خندیدیم؟

یادت هست لباس های عمو چقدر به مترسک می آمد؟

یادت هست که مترسک بیچاره  دیگر بر هیچ کلاغی کارگر نبود؟

یادت هست چقدر سعی کردم بلند حرف بزنم تا پدر بزرگ بفهمد مترسک برای کلاغان عادی شده؟

یادت هست چند نفر به گوش های سنگین پدربزرگ حسرت می بردند؟

یادت هست چند نفر به خیال راحت پدربزرگ حسرت می بردند؟

یادت هست که پدربزرگ نشسته می خوابید؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:17  توسط باران  | 

شنبه بیست و دوم تیر 1387

-اگر گفتی توی دست من چیست؟

- آب نبات

- نه

- پسته

- نه

- سنجاق سر مامان

و مشتت را باز می کنی.

خالی است.

 

بگذار انسان ساده ترین دروغ های خوب را باور کند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:55  توسط باران  | 

دوشنبه هفدهم تیر 1387

 

تنها یکبار از سخن باز ماندم.وقتی مردی از من پرسید:"شما کیستید؟"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:48  توسط باران  | 

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

 

 

 

اخیرا که داشتیم فارغ از احوالات امتحان کمی اندیشه می راندیم به چیزی شبیه یک بیماری واگیر دار در این دنیای مجازی خودمان برخوردیم و بر خود لازم دانستیم که در جهت علاج این بیماری نه جندان خطرناک دوستان را نیز از این مهم آگاه کرده و کمر بر تعدیل آن بندیم.

بیماری در واقع غمی می باشد که اخیرا تقریبا بر تمام وبلاگ ها سایه انداخته و به جرات می توان گفت کمتر کسی است که از آن بی بهره باشد.نمی گویم غم نباید باشد من فقط مقصودم تعدیل آن است.

اصلا غم نوعا زیبا است، مگر نه این است که مولانا گفت:

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هزاران آفرین بر غم باد

 

از دوستانی که متوجه این مهم شده اند و به عمق این فاجعه که گریبانگیرمان شده است پی برده اند خواهش دارم پست بعدی را از غم تعدیل نموده و کمی از آستانه ی افسردگی فاصله گرفته، و بنده ی حقیر را در جهت بهبود فضای صمیمانه مان یاری نمایند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:28  توسط باران  | 

یکشنبه نهم تیر 1387

مکن کاری که بر پا سنگت آیو

جهان بااین فراخی تنگت آیو

چو فردا نامه خوانان نامه نامه خوانند

تو را از نامه خواندن ننگت آیو

 

 

گاهی فراموش می کنم که فردایی در کار است، و این عین تیره بختی است.

چرا گاه چشمانم فقط یک قدم جلوتر را می بینند؟

انگار کسی در درونم هست که نیست.

کسی که بودنش عین نبودنش نا دیدنی است، اما هست.

گاه احساسش می کنم.

تب دار که می شوم نزدیک ترش می بینم.

و چقدر بد که لیاقت همیشه داشتنش را ندارم...

و شاید چقدر بد که همیشه تبدار نیستم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:27  توسط باران  | 

شنبه هشتم تیر 1387

بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی آدم ها غلط چاپی دارند.

بعضی از آدم ها غلط دارند

و بعضی غلط های زیادی!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:2  توسط باران  |