
حقیقتا که زمان چه زود می گذرد، کافیست یک نظر به گذشته بیندازیم.
یادمان می آید آن روزگار یکی دو هفته مانده بود به تابستان چه افکاری که در مخیله مان نمی پروراندیم و چه برنامه هایی که برای آن سه ماه نمی ریختیم.فکر دوچرخه سواری باآن دوچرخه ی زرد رنگ که از دایی گرام به اخوی و از اخوی به ما رسیده بود از یکی دو هفته مانده به تابستان در مخیله مان وول می خورد.حقا که دوچرخه ی خوبی بود دوچرخه ی بی زبان با آن همه دیوانه بازی های ما یک بار هم پایش به دوچرخه سازی آن مرد اعظم السیبیل که با دوچرخه های تمام بچه های محل قرارداد داشت باز نشد.خدا می داند چند بار با دوچرخه ی کذا کوچه ی درازمان را رفتیم و برگشتیم.
پسر بچه های کوچه مان را نیزخوب به خاطر داریم که چگونه حرکات آتروباتیک را که هیچ وقت معلوم نشد از قوانین کدام یوگای مادر مرده ای پیروی می کنند را بجای حرکات تایید شده از سازمان جهانی ورزش به خورد مان دادندو چگونه برای هم رجز خوانی می کردند.
عجب روزگاری را گذراندیم و غافل بودیم.


