احساس رقابت، احساس حقارت است. بگذار که هزار تیر انداز به روی یک پرنده تیر بیندازند. من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت بر می دارم. رقیب، یک آزمایش گر حقیر بیشتر نیست.
بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود.
تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.
احساس رقابت، احساس حقارت است. بگذار که هزار تیر انداز به روی یک پرنده تیر بیندازند. من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت بر می دارم. رقیب، یک آزمایش گر حقیر بیشتر نیست.
بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود.
تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:9  توسط باران
|

این روزها خوابهای خاکستری می بینم، خوابهایم اصلا شبیه رویا نیستند.
این خوابها خوب نیستند.
تا کی می خواهند به چشمانم دروغ بگویند؟
و بگویند که همه چیز خوب نیست، که همه چیز زیبا نیست.
…
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:11  توسط باران
|

احساس سنگینی است...
می باید چاله ای عمیق بکنم،به عمق احساسم.
می باید احساس را لباس سفید بپوشانم.
و فردا...
فردا می باید لباس سیاه بر تن کنم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:19  توسط باران
|
حکایت از آنجایی شروع شد که بنده به علت فشارهای روحی و البته جسمی فراوان فصل امتحانات تصمیم گرفتم که پایان این فصل را به فال نیک گرفته و دلی از عزا در بیاورم و در پی این امر مهم، بر آن شدم که برای مدتی رایانه ی اخوی گرامی را به عاریه بگیرم و آن را به اتاق خود انتقال دهم.
که البته در این راه مصائبی بس دشوار را متحمل شدم و هزاران هزار شرط و شروط نا ممکن را پذیرفتم، و البته امرحمل و نقل را هم قرار شد که اینجانب پذیرا شوم.(دراینجا این حمل و نقل یه جور خیرکش کردن معنی می ده)
به هر حال شادی و سرور بود که فوج فوج به سوی اینجانب سرازیر می شد، اما دیری نپایید که همه چیز بر سرمان خراب شد و این در حالی بود که مادر گرامی اینجانب در حین کمک به این بنده ی حقیر نا دانسته پایشان به سیمی که قرار بود ما را به دنیای ارتباطات متصل کند اصابت نمود و ...
اما از آنجا که من هنوز به برقراری این ارتباط امیدوار بودم سیم را معالجه کرده و با ذوق و شوق فراوان به سوی رایانه رفتم و سیم را به آن وصل نموده و البته چشمتان روز بد نبیند که از سر شادی فراوانی که به این بنده ی حقیر می رفت سر دیگر سیم را داخل پریز برق فرو برده و یکباره دیدیم که زیر میزمان منور شد و بویی بس نا خوشایند شبیه به مودم سوختگی به مشام رسید و دراین حال بودیم که سر و کله ی برادر گرامی پیدا شد و با نگاهی تلخ پذیرای حال ما شد و فقط یک نگاه بود،اما همین نگاه بود که ما را از درون سوزاند.
و به راستی که گاه چگونه این عوامل دست به دست هم می دهند تا آدمی را از پای در آورند!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:35  توسط باران
|