تبليغاتX
کاریز تنهایی
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386

نخستین شناخت خداوند شناختی است که در همان بدو کودکی با اولین لقمه های غذا، طعمی تلخ و شیرین با خود به همراه دارد.

کودک خداوند را می خورد، می نوشد، با او بازی می کند و به او می خندد و سپس در آغوشش، با شکم سیر به خواب می رود.

این شناختی است که در یک لحظه بدان دست می یابد و متعلق به کسانی است که تازه متولد شده اند.

مذهبیون از آن بهره مند نیستند و حتی آنن ایمان ضعیفی نسبت به خداوند دارند، آن را نمی فهمند.

به هنگام مطالعه ی کتاب مقدس متوجه می شوید که تا چه اندازه از این دسته افراد دور هستید.

شاید یک جمله یا دو جمله و نه بیش از آن.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:32  توسط باران  | 

پنجشنبه هفدهم خرداد 1386

هر موجودی در طبیعت آنچنان است که باید باشد و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد نیست.

آدمی هرچه روح می گیرد و هر چه از آنکه هست فاصله می یابد، از آنکه باید باشد نیز دور تر می شود و این است که هر که متعالی تر است، از وحشت ابتذال هراسناک تر است و از بودن خویش نا خشنود تر و این است فرق میان انسان و حیوان.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:22  توسط باران  | 

پنجشنبه هفدهم خرداد 1386

هر موجودی در طبیعت آنچنان است که باید باشد و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد نیست.

آدمی هرچه روح می گیرد و هر چه از آنکه هست فاصله می یابد، از آنکه باید باشد نیز دور تر می شود و این است که هر که متعالی تر است، از وحشت ابتذال هراسناک تر است و از بودن خویش نا خشنود تر و این است فرق میان انسان و حیوان.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:21  توسط باران  | 

جمعه یازدهم خرداد 1386

 

هنوز هم آن شب سیاه را به خاطر دارم، شبی که به من دروغ گفتی، شبی که احساس کردم دوستم داری و احساسم چقدر ساده بود و چقدر احمقانه دروغت را پذیرفت و شبی که نفرت از دوباره دیدنش حتی لحظه ای رهایم نمی کند.

شبی که حتی به سپیدی شبهای صادقانه ی قبلمان هم رحم نکرد.

شبی که حتی به خود تو هم رحم نکرد، همان شبی که تمام خوبی هایت را در وجودم به آتش کشید و از آن آتش مرا هم سوزاند ، همان شبی که حتی به معشوقه ی دروغینت هم رحم نکرد.

اما گمان نمی کنم تو آن شب را به خاطر داشته باشی آخر آن شب بی رحمی اش را از دروغ خود تو گرفت

به یادش داری ای بی رحم ترین عاشقانه ی من؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:54  توسط باران  | 

سه شنبه یکم خرداد 1386
احساس می کنم یه جوجه ی مردم

دهه!خوب چرا می خندی؟

اگه تو هم مجبور می شدی جشن عقد داداشت به خاطر امتحان بشینی خونه ُشاید همین احساس و داشتی!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:50  توسط باران  |