تبليغاتX
کاریز تنهایی
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

 

و تو چقدر بی تابی 

و من چقدر آرامم

 

و تو چقدر گریه داری در پس این لبخند

و من چقدر لبخند دارم در پس این گریه

 

و تو چقدر سکوت داری در پس این فریاد

و من چقدر فریاد دارم در پس این سکوت

 

و تو چقدر رنج داری

و من چقدررنج دارم

و همه ی ما چقدررنج داریم

 

باشد که این رنج مشترک بهانه ای باشد برای یکی شدنمان

(سراینده:خودم و خودت)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:41  توسط باران  | 

یکشنبه ششم اسفند 1385

 

 

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

 

شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

 

 

بر آستان جانان گر سر توان نهادن

 

گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد

 

 

قد خمیده ی ما سهلت نماید اما

 

بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

 

 

درویش را نباشد برگ سرای سلطان

 

مائیم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد

 

 

عشق و شباب و رندی مجموعه ی مرادست

 

چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:33  توسط باران  | 

سه شنبه یکم اسفند 1385

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای،این شب چقدر تاریک است!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:20  توسط باران  |