تبليغاتX
کاریز تنهایی
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

 

کودک نجوا کرد: خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک در چمن زار آواز خواند ولی کودک نشنید.

سپس کودک فریاد زد: خدایا با من صحبت کن! و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد.

کودک فریاد زد: خدایا به من یک معجزه نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید.

کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم، پس خداوند نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالیکه خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:1  توسط باران  | 

جمعه بیستم بهمن 1385

 

 قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین

 

این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد؟

اون بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد؟

 

نمی خوام در به درپیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

 

یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:25  توسط باران  | 

پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385


به من چیزی بگو از عشق

از این حالیکه من دارم

من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:32  توسط باران  | 

چهارشنبه چهارم بهمن 1385
 

دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:11  توسط باران  |