تبليغاتX
کاریز تنهایی
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385

 

1.از همون بچگی دوست داشتم یه سوال خوب بپرسم، به خاطر همینه که خیلی سوال می پرسم.

2.بعضی وقتا یه جواب هایی برای سوال ها پیدا می کنم که خودم هم خیلی خوشم میاد و تا همیشه تو یادم می مونه (خوب یادمه که زمانی که بچه بودم خواهرم از من پرسید تو از خدا می ترسی، مگه نه؟ بعدشم من گفتم نه مگه خدا ترس داره؟ بعد اون یه جوابی بهم داد که اصلا نفهمیدم چی میگه؟قشنگ یادمه که تا چند وقت بیخودی از خدا می ترسیدم بعد که بزرگ تر شدم بازم این سوال تو ذهنم بود ولی همیشه از پرسیدنش می ترسیدم؟ شاید با اون توصیفات خواهرم یه تصوری شبیه به داشتن کفر محض به ذهنم می رسید! تا اینکه بالاخره پرسیدمش اما باز از خواهرم اون وقت بود که دیدم اون تو جواب دادن لنگ می زد یعنی می دونست چرا ولی نمی تونست بگه اون وقت شد که من بازم به جواب خودم حق دادم و تا الان هم جوابی بهتر از اون براش پیدا نکردم البته اون جواب من شاید یه توجیهی باشه برای غلط بودن این سوال ولی هر چی که هست خیلی باهاش حال می کنم.)

3.هیچ موقع دوست نداشتم و البته ندارم که برگردم به عقب

4.به آرزوهام به احساساتم خیلی بها می دم ، تو هر چی که شک بکنم هیچ موقع تو احساسم شک نمی کنم!!

5.(...)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:22  توسط باران  | 

شنبه بیست و سوم دی 1385

 

من خواب دیده ام که کسی می  آید  

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفش هایم هی جفت می شود

و کور شوم اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی در خواب نبوده ام دیده ام

کسی می آید

 

کسی که مثل هیچکس نیست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:59  توسط باران  | 

چهارشنبه بیستم دی 1385

 

 ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک می افتند

و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه می آید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:43  توسط باران  |